تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - life's dream - ep 3
http://up.vbiran.ir/uploads/89714684881682828_photo_2016-07-14_13-23-54.jpg

هاکیون گفت : تا چند ماه فقط غصه میخوردم و ناراحت بودم اما بعدش فهمیدم ما فقط یک بار توی این دنیا زندگی میکنیم برای چی این یک بار رو برای خودمون عذاب اور کنیم . یجورایی این شعارم باعث شده که سالم شاد زندگی کنم وگرنه اگه همونجور میموندم الان حتما مرده بودم . من الان یجورایی سرپرست چهار نفرم هممون گذشته وحشت ناکی داشتیم اما من بشون گفتم که ادم باید جلوی سختی ها مقاوم باشه و چیزی که گذشته دیگه تموم شده وما هر کاری هم که بکنیم دیگه درست نمیشه بییام مراقب اینده باشیم که دیگه تکرار نشه .

بش گفتم : حرفات خیلی قشنگه و گفتنش هم خیلی ساده اما کاش انجام دادنش هم همون جور راحت بود . من خیلی سعی کردم اتفاقات گذشته رو فراموش کنم اما نمیشه .

-یعنی از گذشته من هم دردناک تر بوده ؟؟

-ببین همیشه از دست دادن افرادی که دوسشون داری دردناکه حالا چه فرقی میکنه نامزدت باشه یا پدر مادرت

-خیلی فرق داره چون ادم وقتی چیزی رو از دست میده باید سعی کنه از چیزی که براش مونده لذت ببره . حالا میشه لطفا ماجرات رو برام تعریف کنی ؟؟

براش تمام داستان رو گفتم . اون خیابون لعنتی که هیونا رو ازم گرفت اون اتاق عمل وحشت ناک که هیونا دیگه هیچ وقت ازش زنده بیرون نیومد . تمام مدتی که ماجرا رو براش تعریف میکردم اشکام سرازیر میشد . وقتی تموم شد دستش رو گذاشت روی شونه هام و مالوندشون و گفت : گذشته رو فراموش کن . ولش کن بندازش دور دوباره همه چیز رو شروع کن . مگه هیونا بت نگفته بود که باید بخندی پس حالا بخند دیگه .

بش خیلی خشک و محکم جواب دادم : کاش مبتونستم کاش بلد بودم . وقتی مرد خنده رو هم با خودش از زندگی من برد . بعد مرگش دیگه دوستام رو ندیدم حتی پدر و مادرم هم دیگه ندیدم . از همه جدا شدم . اومدم اینجا بیرون از شهر این خونه رو از یک جنگل بان خریدم و حالا منتظرم که بمیرم . تنها کسی که بعد از مرگش بیشتر از یک ربع باش حرف زدم تو بودی نمیدونم چرا اما اصلا مهم نیست فردا که بری مثل همه دوستام که به خاطره هام سپردمشون تو رو هم میسپرم به خاطراتم و همونجور زندگی میکنم تا بمیرم . حرف هایی هم که زدی همشون قشنگ بود مثل یک ملودی ساده موسیقی اومد تو سرم و رفت . این سرنوشتیه که داره پیش میاد و من هم اسیرش شدم . بالاخره میمیرم و همه چی تموم میشه . تو هم بهتره بخوابی تا فردا صبح سریع به شهر برگردی .

حرفام که تموم شد رفتم توی اشپز خونه و یک لیوان اب خوردم داشتم از پله ها میرفتم بالا که تو اتاقم بخوابم که هاکیون سریع به طرفم اومد و دستم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید دو گفت : اگه یک روز فقط از زندگیم مونده باشه کاری میکنم دوباره بخندی .

دستم رو از توی دستاش بیرون کشیدم و گفتم : شب به خیر جناب خوش خیال .

به شدت احساس خستگی میکردم تا سرم رو روی بالش گزاشتم خوابم برد . فک کنم حوالی ساعت دو نیمه شب بود که از خواب پریدم و به شدت احساس تشنگی کردم . رفتم پایین تا اب بخورم اب رو که سرکشیدم هاکیون رو دیدم که مثل بچه ناز روی کاناپه جمع شده بود و خوابش برده بود سرش رو نوازش کردم و موهاش رو از صورتش کنار زدم و یک پتو انداختم روش و دوباره توی اتاقم به خواب رفتم .

با صدای ساعت از خواب بیدار شدم ساعت شیش صبح بود .دست و صورتم رو شستم و صبحانه خوردم . هاکیون هنوز خواب بود . دلم نیو مد بیدارش کنم .

رفتم از توی اتاق کارم تکه چوب و ابزارم رو برداشتم و رو صندلی کنار هاکیون مشغول به تراشیدن چوب شدم . وقتی بچه بودم پدرم بم یاد داد با تکه چوب های کوچیک مجسمه بسازم . همینجور مشغول تراشیدن چوب بودم که احساس کردم هاکیون داره حرف میزنه . گوشم رو نزدیک ل/بش بردم و شنیدم که داره مدام میگه: هیوک هیوک باتو هستم مراقب باش .

اولش فقط دوست داشتم بدونم پسره کیه اما بعدش اصلا خوشم نمیومد که همش داره اونو صدا میزنه .

محکم تکونش دادم و گفتم : بیدار شو داری خواب میبینی بیدار شو

سریع چشماشرو باز کرد و گفت : انگار زیادی خوابیدم. بلند شد نشست سرش رو کمی مالوند و یک لبخند قشنگ تحویلم داد و بم زل زد . گفتم : سرت چطوره ؟ هنوز درد میکنه ؟؟ فکر کنم رفتی شهر باید حتما به یک دکتر خوب نشون بدی .

بازم لبخند زد و گفت : سرم خوبه دیشب هم خیلی خوب خوابیدم شهر هم که رفتیم با هم میریم دکتر .

یک نفس عمیق کشیدم و دوباره مشقول تراشیدن چوبم شدم . پتوش رو تا کرد و گزاشت گوشه مبل و گفت : میگما ...

تا اومد ادامه بده سریع پریدم وسط حرفش و گفتم : اگه گشنته یکم کیک توی اشپز خونه هست قهوه هم تازه درست کردم میتونی بری بخوری .

یک خنده نوخودی کرد و گفت : نمیخاستم اینو بگم خوستم بگم به نظر ادم خوش قلبی هستیاما حالا فهمیدم واقعا خوش قلبی .

یکم خجالت کشیدم و صورتم رو کج کردم . رفت توی اشپز خونه و مشغول خوردن شد . بالاخره بعد شش سال با یک نفر هم صحبت شده بودم . شاید واقعا میتونست کمکم کنه تا دوباره بخندم . شاید بهتر بود پیشم میموند .

رفتم توی اشپز خونه کنارش نشستم و گفتم : نظرت چیه بیشتر اینجا بمونی ؟؟

یه جرعه از قهوش رو سر کشید و گفت : اوه نه ممنون دوست خوش قلبم . یکم نگران هیوک شدم ممکنه دوباره خیلی شیطونی کنه کار دست خودش بده . بهتره سریع برگردم . تازه من حالا حالا ها ولت نمی کنم چون به خودم قول دادم دوباره بخندونمت . اصلا نظرت چیه که بیای پیش ما زندگی کنی ؟؟ من یک تخت اضافه توی اتاقم دارم برای وقتایی که هیوک میاد تو اتاق من بخوابه. تو میتونی بیایی و پیش ما زندگی کنی . باور کن خوش میگزره .

دوباره هیوک دوباره هیوک دیگه واقعا داشتم از کنجکاوی میمردم که بدونم این پسره کیه؟؟ ناخوداگاه با عصبانیت گفتم این هیوک کیه که اینقد به فکرشی ؟؟

اول از این حرکتم حسابی جا خورد بعد زد زیره خنده و کلی خندید و گفت : هیوک برادر خوندمه توی پرورشگاه دیدمش .خیلی شبیه برادرمه . اگه برادرم زنده بود الان شبیه اون بود . وقتی مستغل شدم کلی این دراون در زدم تا مسئول های پرورشگاه رو راضی کنم تا بیاد پیش من زندگی کنه . الان نه ساله که برادر خونده ی منه .

یک هوف بلند کردم و گفتم : من خیلی وقته از زندگی با جمع خداحافظی کردم . الان هم دیگه بهتره بری کاراتو بکنی تا به شهر برگردونمت .

یک نگاه شیطونی بم کرد و گفت : فک میکنی میزارم در بری به خودم قول دادم دوباره بخندونمت و کاری کنم به اخرین قولی که به نامزدت دادی عمل کنی .

احساس کردم با حرفاش اروم میشم دوست داشتم زیاد پیشم بمونه . رفتم کنار پنجره و به بیرون خیره شدم گفتم: هر کار دوست داری بکن . فایده ای نداره . جوری این درد قلبم رو پاره پاره کرده که دیگه هیچ مرحمی درستش نمیکنه .

هاکیون گفت : اشکال نداره قلبت رو برات عوض میکنم.

توجهی نکردم و ظرف غذای پرنده هارو دوباره پر کردم و گزاشتم سر جاش .

بالاخره بعد از نیم ساعت حاضر شدیم و به شهر رفتیم . میخواستم ببرمش دکتر که راضی نشد گفت فک کنم بچه ها خیلی نگرانم شده باشن اول بریم خونه بهد با هم میریم دکتر . اخر سر من رو به زور برد خونش . رسیدیم به یک اپارتمان پانزده طبقه ای . رفتیم و سوار اسانسور شدیم . توی اسانسور مدام دستاش رو به هم میمالوند و میگفت : حتما خیلی نگران شدن . گوشیم هم که شکسته وای نکنه هنوز دارن دنبالم میگردن .

وقتی دیدم اینقدر نگران دوستاشه گفتم : اشکال نداره الان که ببیننت خیالشون راحت میشه .

یه نفس عمیق کشید و گفت راس میگی .

اسانسور طبقه دهم از حرکت ایساتاد و ما رفتیم جلوی یک واحد خوشکل . هاکیون در و باز کرد و ما با صحنه ...

---------------

این داستان ادامه دارد ....

قسمت بعد رو از دست ندید از اون حالت افسردش قراره یکم در بیاد .


طبقه بندی: *********فن فیک******، Lifes Dream - رویای زندگی،
برچسب ها: ویکس، فن فیک، fanfic، داستان کره ای، داستان ویکس، vixx،

تاریخ : چهارشنبه 31 شهریور 1395 | 05:29 ب.ظ | نویسنده : Irene | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی