تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - Island - ep 17
سلام به همه
ادامه لطفا
http://up.vbiran.ir/uploads/24189145786335121521_lost_in_the_woods_by_siberionsnow-d68zkwm.jpg
-نیستن ولی چطور دستامون باز شده
- لعو راست میگفتا اطرافمون تغییر کرده ببین
-فکر کنم روی اون دایره ها بودیم
-با دستامون چیکار کنیم ؟
کن نگاهی به اطراف انداخت سنگ بزرگی که نزدیکشون بود بهش نزدیک شدن و با تمام قدرتش دستاشون رو به اون کوبوند تیکه تیکه شد البه یکم دردم داشت ماساژش داد
کن – خب اینم از دستامون
هیوک – حالا از کدوم طرف بریم
کن کلشو خاروند و سعی کرد مثل لعو فکر کنه زاویه ی خورشید و درختا رو بررسی کرد
کن – لعو میگفت باید بریم مرکزفکر کم مرکز از این طرف باشه چون با توجه به زاویه ی خورشید ما از اون طرف دیگه اومدیم
هیوک خندید و دست زد
-واو کن تو  هم باهوشیا
کن موهاش رو بهم ریخت یه چیزی عجیب بود براش چجوری اون سنگایی که اونقدر سخت می شکنه به اون راحتی شکسته بود و از هم جدا شده بودن

راوی بیدار شده بود هیچکس رو به غیر از هونگ بین ندید با خودش زمزمه کرد ( مشکل جدید ) به طرف هونگ بین چرخید تو خواب عین فرشته ها بود تمام صورتش رو بررسی کرد با تردید جلو رفت و روی پیشونیش بوسه ای زد اروم زمزمه کرد
-میشه مال من بشی ؟
هونگ بین بیدار شده بود و حرفاشو میشنید اما چشماشو باز نکرد یه چیزی از درون قلقلکش میداد سر خودش فریاد زد ( هی تو مگه عاشق کن نیستی ؟)  اروم تکونی به خودش داد راوی عقب رفت چشماشو باز کرد و خمیازه ای کشید
-صبح به خیر ....پس بقیه کجان ؟
-نمی دونم ... به نظر از هم جدا شدیم
با هم بلند شدن دستشون به هم وصل بود
هونگ بین – اینوچیکار کنیم ؟
راوی گرفتش و با تمام قدرتش فشارش داد و بالاخره خرد شد هونگ بین خندید و دست زد
-افرین شکستیش
راوی موهاشو بهم ریخت و اطرافو بررسی کرد
-حالا کودوم طرف بریم
هونگ بین چشماشو بست و خوب گوش کرد
-حسم میگه از این طرف بریم
-باشه به حست اعتماد میکنیم
و با هم به طرفی که هونگ بین گفته بود حرکت کردن


ان با حس عجیبی بیدار شد دستایی دورش حلقه شده بودن یه اغو/ش ارامبخش و گرم لبخند زد عطر تنش رو خوب میشناخت تصمیم گرفت همونطوری بمونه
لئو خیلی وقت بود بیدار شده بود ولی نمی خواست تکون بخوره حسش عالی بود ولی خب بالاخره مجبور بود بلند شه اروم اروم ازش فاصله گرفت دستشو لای موهای ان برد و از تو صورتش کنار زد لبخندی رو لبش نشست و بلند شد
ان هم اروم اروم چشماشو باز کرد بلند شد و خمیازه کشید
-صبح به خیر ... تنهاییم باز ؟
-اوهوم
- با این دست چیکار کنیم ؟
-هیچکاریش نمیشه کرد
با هم بلند شدن لعو اطرافو بررسی کرد
-از این طرف میریم
ان سرشو تکون داد و دنبالش رفت


دخترا با نیش باز داشتن اونا رو نگاه میکردن
تیفانی- من فکر نکنم لعو  و ان زیاد نیازی به کمک داشته باشن
مینا – مشخصه ندارن ببین عین دو تا گنجشگ عاشقن
سویونگ – ما قراره کاری کنیم به هم نزدیک بشن خب از این نزدیکتر ؟
ایرین – اصل کار ما با کن و هیوکه
امبر – هونگ بین صدمه میبینه .... خیلی زیاد
لونا – تهش که چی ؟ بالاخره که باید این اتفاق بیوفته
هیونا – راست میگه بریم

کن و هیوک  با هم راه میرفتن اطرافشون درختایی پر از شکوفه بودن شکوفه های صورتی که بوی فوق العاده ای داشتن از جلوی پای هیوک سنجابی دوید و رفت بالای درخت
-وای دیدیش چقد بامزه بود
و دنبالش به سمت درخت رفت کن هم پشت سرش , سنجاب جلوی یه سوراخ درخت واستاد سنجاب دیگه ای اومد بیرون همو بغل کردن و رفتن تو سوراخ هیوک  با ذوق دست زد
-دیدی با هم جفت بودن
کن موهای هیوکو ریخت بهم
-اره دیدمشون بامزن
به راهشون ادامه دادن یه گودال بزرگ وسط راه بود
هیوک – چجوری بریم اونطرف ؟
کن امتداد گودال رو بررسی کرد اگه میخواستن دور بزننش خیلی طول میکشیدچشمش به یه شاخه پیچک افتاد که از یه تنه ی درخت اویزون بود کشیدش به نظر محکم میومد
-هیوک  بیا اینجا
هیوک به کن نزدیک شد کن طنابو گرفت و رفت عقب با سرعت به طرف هیوک اومد بغلش کرد
-محکم بگیر
و رفت جلو با هم تاب خوردن و از گودال پریدن
هیوک- واو چه باحال
دوست داشت تو بغ/ل کن بمونه اما خب مجبور بود ازش جدا بشه کن نفس عمیقی کشید با خودش فکر کرد هیوک خیلی از هونگ بین ضعیف تره پوزخندی به افکارش زد جدیدا مدام تو فکرش اونا رو مقایسه میکرد
کن – چه همه راه اومدیم خسته شدم
-من تشنمه
-کاش هونگ بین یا ان اینجا بودن اب رو پیدا میکرد
هیوک چشماشو بست و بو کشید  دنبال بوی علفایی میگشت که نزدیک اب سبز میشن
-اینجا هیچ ..... چرا هست اونطرف
کن به مسیر انگشتش نگاه کرد با سرعت رفت و نگاه کردراست میگفت برگشت پیشش
-اره بود بریم
دستشو گرفت و دنبال خودش کشید
هیوک کلشو برد توی اب و اینقد خورد تا سیر شد سرشو از اب بیرون اورد موهاش خیس شده بودن
کن- این چه کاری بود  سرما میخوری ..... یااا نکن
این حرفش به خاطر مشت ابی بود که تو صورتش ریخته شد
هیوک – جه هوان چرا اینطوری شدی اول که اومده بودی اینجا شوخ و شیطون بودی اما الان اروم و غمگین به نظر میای
کن از سوالش جا خورد نمی تونست به اون بگه که دلیلش خودشه
-من که هنوز شیطونم
-نیستی .... وقتی غمگین میبینمت قلبم درد میگیره
-خوبم
-دروغ گو
کن لبخند غمگینی زد ولی چیزی که گفته بود
کن – چرا وقتی غمگین باشم قلبت درد میگیره ؟
-چون .... من ....فکر کنم .... احتمالا ... شاید ..

دخترا با کنجکاوی نگاشون میکردن
لونا – جون بکن بگو دیگه
سویونگ – موهام همرنگ دندونام شد از انتظار
ایرین – قبلشم همین رنگی بودا
سویونگ – نبود
ایرین -بود
امبر دستشو روی دهن اون دو تا گذاشت
-هیییس صحنه عاطفیه

کن منتظر به هیوک نگاه میکرد
کن – شاید چی ؟
-دوست دارم ... یعنی فکر کنم ... عاشقت شدم ... شایدم بودم از قبل ..... نمی دونم
کن نمی دونست چیکار کنه خوشحال بود بعد از این همه وقت ... بالاخره مغزش تعطیل شده بود محکم بغلش کرد و چرخوندش هیوک ماتش برده بود کن بلند میخندید
-منم دوست دارم خیلی وقته
-مگه تو ...
بیخیال حرف زدن در مورد هونگ بین شد چون خودش هم عذاب وجدان میگرفت
کن – خیلی وقت پیش تقریبا سه  سال قبل از اینکه بیام اینجا گاهی پسری میومد رستورانی که توش کار میکردم پسر بامزه ای بود و غمگین من متوجه حسم شده بودم اما هیچی نداشتم و اون مشخص بود از خانواده ی ثرتمندیه من حتی پدر مادر نداشتم و زنی که منو پیدا کرده بود اسم جه هوان رو روی من گذاشت من اون پسرو دوس داشتم تا اینکه بالاخره یه شب که گم شده بود دیدمش م/ست بود کنترلمو از دست دادم و بو/سیدمش اون بهم سیلی زد و گفت از ادمای حقیری عین من متنفره و شاهزادس بردمش قصر ....
هیوک حرفشو قطع کرد
-پس تو بودی ؟ اون پسر تو بودی ؟
-اره من بودم
-من همون شب اومدم اینجا دوست داشتم دنبالت بگردم ولی خب وقت نشد
کن تو فکررفت ناگهان چهره ی هونگ بین جلوی چشماش اومد حالا باید چیکار میکرد اون چه بلایی سرش میومد روی زمین نشست
-هونگ بین ...
-اگه دوسش داری و تصمیمت ....
-من دوسش دارم اما عاشقش نیستم
-من متاسفم ... دوست دارم ... تقصیر من بود
-هیچی نگو خودم درستش میکنم
 -میزاریم کنار ؟
-نمیدونم

هر جفتشون تو فکر بودن اینده ی نامعلوم این عشق تو جزیره ای که حتی نمی دونستن کجاست رو به روشون بود تو کل این تاریکی روزنه ی امیدی که براشون باز بود همین عشق بود که بهشون قدرت میداد




طبقه بندی: *********فن فیک******، Island - جزیره،
برچسب ها: ویکس، فن فیک، fanfic، داستان کره ای، داستان ویکس، vixx، جزیره،

تاریخ : چهارشنبه 31 شهریور 1395 | 05:20 ب.ظ | نویسنده : Irene | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی