تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - light and ice SE 2 - ep 5.6
سلام دوستان
ببخشید من قرار بود اینو بزارم ولی یادم رفت
بفرمایید ادامه
من به جاش گذاشتم دیه
http://s6.picofile.com/file/8224816642/1090714480246335488_FFTFTFT.jpg

با حیرت به بچه ی مقابلش خیره مونده بود.
سی کیونگ:میشناسیش؟
لئو:نه...این کیه؟
ارورا خودشو به لئو چسبوند و گفت:
-عمو کیونگی گفت من باید پیش شما بمونم تا شما تنها نباشید!
لئو:این کیه سی کیونگ؟
سی کیونگ دستی به سر ارورا کشید و گفت:
-امپراتور رو اذیت نکن ارورا...باشه عزیز دلم؟
لئو:چشماش مثل...
سی کیونگ شونه های لئو رو گرفت و گفت:
-سویونگ جونشو داد تا این بچه و خانوادش سرپا بمونه.با جونت از این بچه مواظبت کن!
لئو:این بچه کیه سی کیونگ؟جواب سربالا نده!بعد از7سال اومدی این جا و این بچه رو میدی به من و میگی قراره تنهایی هات رو پر کنه؟
سی کیونگ ارورا رو بغل کرد و بوسید و گفت:
-ارورا...عمو نمیخواد تو این جا بمونی!
ارورا بغض کرد و گفت:
-اما من عمو رو دوست دارم...اون خیلی مهربونه.مثل تو همش گریه میکنه.
سی کیونگ با اشک موهای ارورا رو بوسید و گفت:
-عمو مهربونه اما نمیتونه تو رو دوست داشته باشه.بریم؟
ارورا با بغض و ناراحتی به لئو خیره شد.خم شد و دستای لئو رو گرفت و بوسه ای بهشون زد.لئو بی اختیار اون بچه رو از سی کیونگ گرفت.سی کیونگ خندید و گفت:
-واقعا میتونم حسش کنم.
لئو:چی رو؟
-عنصر مشترکی که بین تو و این بچه هست.
-منظورت چیه سی کیونگ؟
سی کیونگ:اسمش ارورا است.7سالشه.دختر شیطونیه.شبا باید حتما بغلش کنی تا بخوابه.اگه براش داستان تعریف کنی گونه هات رو میبوسه.بوسه هاش اعتیاد آوره حواست باشه خیلی براش داستان تعریف نکنی.از سگ ها میترسه ولی عاشق گربه هاست.خرگوش ها رو هم خیلی دوست داره.دوست داره صبحا موهاش رو نوازش کنی تا بیدار شه.اگر ناراحتش کنی گریه نمیکنه ولی باهات حرفم نمیزنه و این خیلی بده.دلت میخواد خودتو بکشی!یه نصیحت.تمام نگهبان های مرد این اطرافو عوض کن!میتونه در عرض20دقیقه تمامشونو به فنا بده.
-منظورت چیه؟
-یکم پیش بری خودت میفهمی.اون خیلی خوشگله!
ارورا سرخ شد و گفت:
-برو عمو کیونگی!
سی کیونگ خندید و گفت:
-یادت نره برای ماما دعا کنی.
-به آما بگو دوسش دارم.
-بهش میگم.
-میخوام بخوابم.برای ماما هم دعا میکنم تا آروم بخوابه.عصر بخیر.
و خودشو از آغوش لئو بیرون کشید و روی تخت لئو رفت و به محض دراز کشیدن روی تخت خوابش برد.لئو برگشت تا سوالی از سی کیونگ بپرسه که دید سی کیونگ اون جا نیست...این بچه چی بود؟یه معجزه؟یا یه عامل برای فراموش کردن خاطرات تلخ؟
**
ژومی:دیشب سونگ سی کیونگ با یه جعبه وارد قصر آتش شد.رفته به ملاقات خود تاک وون.اما وقتی از اون جا اومده بیرون اون صندوق باهاش نبوده.
شاهزاده:مطمئنی؟
رن:بله قربان.خودم با چشمای خودم دیدم.صندوق باهاش نبود.
-یعنی اون صندوق چی بوده؟
جی آر:میخواید وارد قصر آتش بشم سرورم؟
-نه نه ابدا...خطرناکه...اما اون سی کیونگ.اون کاملا جریان منو میدونه.ممکنه برام خطرناک باشه.
جیسون:ترتیبشو بدم؟
شاهزاده با چشمای بی روحش به جیسون خیره شد.نگرانی چشماشو پر کرد.آروم گفت:
-نه...منو زندگیم رو به اون و نامزدش مدیونم...ممکنه برام درسر درست کنه...اما ابدا نباید آسیبی ببینه.به علاوه اون جادوگر ماهریه...نمیخوام باهاش درگیر شم..نباید به هیچ وجهه آسیب بینه...نه نه...حتی اگر اونو دیدی نباید بهش آسیب بزنید.من بهش مدیونم.
کیبوم:دستور چیه قربان؟
شاهزاده:فعلا حواستون به لئو باشه.اونو زیر نظر بگیرید.رن تو هم برو ببین هونگبین و هیوک چی کار میکنن.
همه:اطاعت!
از اتاق خارج شدند.شاهزاده ی 26ساله چیزی رو روی مچ پاهاش حس کرد.اون موجود رو برداشت و با جدیت گفت:
-تو دیگه چرا زنده موندی؟...هه...فقط ببین با صاحبت چی کار میکنم!
 **********
مینا و تیفانی آیرین و جیون و هیونا رو در آغوش گرفتن.
آیرین:بزرگ شدید!
تیفانی:اوهوم...الان22سالمه!!
همه خندیدن.راوی با دیدن خواهرهای افسانه ای کنار هم خندید و بین اونا رفت.همه تعظیم کردن.
راوی:قبلا صمیمی تر بودید...لنگه کفش پرت میکردید...داد میزدید...جیغ جیغو بودیدا!!
آیرین:اوه واقعا...شما الان ولیعهد هستید.اوضاع فرق کرده!!
راوی آهی کشید.جی هوان و هونگبین و هیوک هم بهشون ملحق شدن.کن همچنان از نگاه کردن به هیوک پرهیز میکرد.
کن:به خاطر برادرتون متاسفم امپراتور.فرصت نشد توی تمام این سال ها تسلیت بگم!
هونگبین آهی کشید و گفت:
-اشکالی نداره.بازم ممنونم.
هیوک:آم...احتیاج نیست تو خودتو ناراحت کنی جی هوان.
جی هوان اخم کرد و گفت:
-ولیعد هیوک بهتره شما به چادرتون برید هوا سرده.
راوی با حیرت گفت:
-جی هوان!!تو چته...بفهم داری چه طور حرف میزنی!!
هیوک اشکاش رو پس زد و گفت:
-ایرادی نداره ولیعهد وون شیک....من درک میکنم(به کن خیره شد و ادامه داد)هیچ کدوممون اونی که 7سال پیش بود نیستیم!!
و وارد چادر شد.هونگبین آهی کشید.راوی دستش رو گرفت و گفت:
-نگران نباشید قربان!من به خاطر رفتار جی هوان عذر میخوام.
آیرین:جلوی سربازا نه...برید توی چادر.
شاهزاده ها به چادر رفتن.
--------------
سربازی از سرزمین یخ به آیرین نزدیک شد و گفت:
-بانو آیرین.خواستن این نامه به شما برسه.مستقیما سرورم.
دخترا با تعجب به آیرین خیره شدن.آیرین نامه رو باز کرد:
-آیرین...السا هستم.میدونم نامه ای که سویونگ برات گذاشته رو هنوز نخوندی چون هنوز همه چیز درست نشده.من میدونم هدف سویونگ چی بوده.این آخرین درخواست سویونگ از منه.به حرفام گوش کن.شاهزاده ها الان کنار هم هستن.باید دوباره کاری رو بکنی که7سال پیش انجام دادی.اگر سویونگ اون جا بود مطمئنا کاری میکرد شاهزاده ها با هم بمونن.پس تو هم همون کارو بکن!وقتی کارتو انجام دادی.پسرا رو بسپار به دست دخترا و خودت به مقر اصلیتون برگرد.جایی که روزی اژدهای طلایی دوباره تشکیل شد.من و گروه لیتوک منتظرتیم.یادت نره.این چیزیه که سویونگ ازت خواسته.پس انجامش بده.منتظرتم!!
آیرین:جیون؟
-هوم؟
-آشپز این سربازا کیه؟
-هااا؟
آیرین:تیفانی؟
تیفانی:هوم؟
-طناب میخوام.به اندازه ای که بشه دست و پای دونفر رو به هم بست!
مینا:خوبه...من گرفتم جریان چیه...خب...از داروی بیهوشی توی سوپ شروع میکنیم!!
**  
مینا:ما تَه تَه تَهشیم!
جیون:از تَه هم تَه تریم!
تیفانی:این دیالوگتون خیلی آشنا میزد.خدا به خیر کنه...7سال پیش 4نفر رو بیهوش کردیم.الان یه پادگان سرباز از دوتا کشور رو...خدا خودش7سال دیگه رو به خیر کنه!
آیرین خندید.سوار اسب شد و گفت:
-مطمئنم هیچول و افرادش میان.شما ها قایم بشید.اونا که کارشون رو انجام دادن.با پسرا برید.
جیون:کجا میری؟
آیرین:الگان..
هیونا:و چرا؟
آیرین:به جای فوضولی برام آرزوی موفقیت کنید!
و از اون جا دور شید.
تیفانی:زود باشید خانم های مشاور.باید عجله کنیم!



طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : Irene | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی