تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - my lovely vampire-ep15
ســـــــــلام جماعت استارا
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟
تیف ایز بک!
منو یادتون نرفته که؟
شک دارم
قسمت 15ـم خوناشام دوست داشتنی منوآوردم
دلم تنگ شده بود براتون
برین ادامه


-توبرای قبیله خطرناکی...زوزه کرد..خرخری که میکرد خیلی وحشتناک بود..خیلی وحشتناک تر از صدای گرگ..انگار کسی داشت کنترلم میکرد و مانع این میشد که گوشیو قطع کنم..

- نه خواهش میکنم..من 18سال با تمام سختیاش با هویت مخفی زندگی کردم..هربار تو دردسر افتادم  از نیروم استفاده نکردم..من هیچوقت این کارو نمیکنم..این نیرو...-ادامه نداد-ببین خودتم میدونی با اینکه من یه گرگینهی دخترم و غیر طبیعیم چون شما از سیصد قرن گشته یه گرکینه دختر نداشتین و منم خاصم..اما من خیلی قویم..خوب میدونم که خیلی به نیروم احتیاج داری..اما وقتی من بمیرم دیگه نیرویی هم در کار نیست...پس فایده ای نداره..تو الان داری از نیروی من استاده میکنی..این منصفانه نیس که بکشیم..

اون مرد نفس نفس میزد و و بین کلماتی که میگفت زوزه میکشید-تو ..که..دوسال دیگه..میمیری..به هرحال..چه فرقی میکنه الآن بمیری یا دوسال دیگه؟به نفع همه اس که تو الان بمیری!ممکنه تا دوسال دیگه برای زندگی دست به کاری بزنی که نسل انسانا و ومپایرا و هیروپایرا(بعدا راجب بهش میگم و اینکه زاده ی تخیل منهJ)و همین طور خود ما در خطر بیوفتیم...

دختر0 من دست به همچین کاری نمیزنم..

تلفن قطع شد..مث مترسک وایساده بودم..زبونم بند اومد..یعنی چی؟ومپایر؟هیروپایر؟گرگینه؟

بدون اینکه بدونم اشکام میومد..نمیدونم اشکام از چی بود؟ترس؟واقعا نمیدونم..شایدم برا این بود که..این تلفن کل زندگی منو تعقییر داد و اخطاری بود برای اینده تلخی که در انتظارم بود..

------------------------------------

نمیدونم دیشب چه جوری خوابیدم..تا جایی که یادمه رو پام ایستاده بودم..چی شد؟بدنم درد میکرد و خیلی خسته بودم..از همه بدتر فین فین میکردم و شدیدا سرم درد میکرد و سردم بود..ای خدا ..مریض شدم. بدنم خیلی کوفته بود..نمیتونستم تکون بخورم..اهههه خدا..در همین لحظه یه عطسه بسی خفن زدم که یه لحظه سرم به بدترین حالت ممکن تیر کشید..

ای نههههه..

مامان-آران...آرانااا..بیا دیه دخترم دیرت میشه ها..در اتاقمو باز کرد..واقعا اصن حس انجام هیچ کاری نبود..

مامانم ترسید و ترسیده جلو اومد و گفت-آراناااادخترم خوبی؟

لوس کردم خودمو وبا لحن زاری گفتم-اومایاااا...

دستشو رو سرم گذاشت-چی شدی تو یهو؟؟؟؟؟؟؟وای واایی تب داری!..پاشو بریم دکتر..

من- مامان..اصن نمیتونم تکون بخورم..بزار یکم دیگه استراحت کنم و بعددبریم..

مامان با قیافه ی نگرانی گفت-با..

نتونست ادامه ی حرفشو بزنه..چون گون وو صداش میکرد..

گون وو-مامان.؟مامان؟کجایی؟-در اتاق منو باز رد و گفت-ا..اینجایی؟چی شده؟

مامان زد رو دستشو گفت-مریض شده بچم!

گون وو-هه هه هه..این مریض شده؟این گودزیلا؟:/..زر میزنه بابا..شک ندارم امروز امتحان ریاضی داره و میخواد بپیچونه!

من-چرت و پرت نگو حالم خوب نیس..یه چی میگم تا عمر داری نتونی تو روی مامان نگا کنیاا!

مامان-یا گون وو..این بچه داره تو تب میسوزه..اگه تشنج کنه و بمیره کی میخواد جوابشو بده تو؟

مامان جونم حداقل یه خدایی نکرده میگفتی..:/

من-وای مامان دارم میمیرم..

گون وو بیخیال شونه ای بالاانداخت-زودتر پلیز..خدافظ مامان..

میگه زودتر پلیز..عایا کشتن این بشر واجب نیس؟

بیخی بابا..ای واااایییییییی مننن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اه اه پس ریاضی چی میشه؟یعنی کنو نبینم؟نه نمیخوام هق هق..چقد دلمو خوشیده بودم امروز میبینمش!نبخوااام..!!!!!!!!!!میخواستم گریه کنم.کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!کن..ای خدا..شماره تلفنی چیزیم ندارم که بهش بگم نمیرم..گناه دارههههه!

دوباره میره علاف من میشه -___-

هوووووووووووف!بیخی بالاخره یه جوری بش میگم!

ترجیح میدم الان بخوابم!

---------------------

چشمامو آروم باز کردم..گوشیمو برداشتم ه نگاه بهش انداختممم..چیقدههه دوس دارن!بیست و چهارتا میس کال داشتم!اوه مااای گاد!12تا از هیرا 12 تا از اون بیول!شت!!!!!!!!!

ازونایی که اینا دم هم بودن تصمیم گرفتم به هیرا زنگ بزنم

-هن؟

-هن یعنی چی بی ادب؟هن هن میکنه!بی تربیت!

-چی میگی توووووو...زود بگو بینم کار دارم!

-چیکار داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-به تو چه؟چی میخوای؟چت بود نیومدی؟

 

-بمیر اصن!ببین من امروز حالم خوب نبود نه مدرسه میرم و نه کلاسی که ساعت هشت شب با کن دارم!هیچ شماره تلفنیم ندارم که بش خبر بدم..میگی بش؟

-نه..شماره شو پیدا میکنم خودت بش بگو..کار دارم..فعلا.

بعد گوشیو قطع کرد   

وا!بی تربیت بی فرهنگ!چرا قطع میکنی؟   

هعی!تو خونه که حوصله ام سر میره!

-زیرشو کم کن سر نره!

-هه هه!چه با نمکی تو!

- میدونم!

-خفه شو حوصله ندارما1!

-تو کی داری؟

-چی دارم؟

-یه چی میگم آب شیاااااا!

دستمو اوردم بالا تا بزنم تو دهن این وجدان کم شخصیت!که با صدای گوشیم بخودم اومدم!یا مسیح!نکنه روانی شدم؟الآآآآآآآآآآآن داشتم میزدم تو دهن خودم؟

به گوئشی نگا کردم..شمار ه شو برام ارسال کرده بود ..   

نگاهی به شماره اش انداختم ..احساس میکردم دستشویی دارم..برای همین پاهامو پایین گذاشتم و بعد از کش و قوسی به بدنم دادم و ایستادم... یه لحظه سر گیجه ی خیلی شدیدی گرفتم..و یه چیزی از جلوی ذهنم رد شد..دختری توی یه جنگل سیاه و ترسناک میدویید و داد میزد(کمکم کنید..کمکم کنید)صدا بی نهایت آشنا بود..یه چیزی داشت دنبال دخترک میکرد..چشمام باز باز بود ولی اتاقمو نمیدیدم..نتنها جیغ و صحنه ی اتفاقاتی که برای دخترک می افتاد..دختر میدویید و جیغش هر دقیقهه بنفش تر میشد..تا الینکه فضای روشن و نورانی اتاق نمایان شد و در صدم ثانیه به تاریک ترین شکل ممکن در اومد و بعدشم با ضرب رو زمین افتادم و هیچی نفهمیدم...

خب..
ممنونم که داستان مزخرف منو میخونین
منتظر نظراتتون هستم
لاب یو کُلــــــــــی




طبقه بندی: My lovely vampir(خونآشام دوست داشتنی من) -، ********داستان*********،
برچسب ها: داستان، داستان کره ای، داستان ویکس، خوناشام دوست داشتنی من، vixx، story، my lovely vampire،

تاریخ : پنجشنبه 11 شهریور 1395 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : Tiffany | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی