تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - Island - ep 16
سلام گایز
من بالاخره ظهور کردم
ادامه لطفا
http://up.vbiran.ir/uploads/24189145786335121521_lost_in_the_woods_by_siberionsnow-d68zkwm.jpg

 

 

ته یون همین که نزدیک شد شروع به لرزیدن کرد و با سرعت عقب رفت

-مممن ... نمی تونم .... میترسم لطفا بدون من برین

جیون – چجوری ؟ نمیشه

-اگه بیام همتون با من دفن میشین نمی تونم جلوی ترسمو بگیرم

هیونا – کی مراقبته ؟

-خودم می تونم مراقب خودم باشم

ایرین –پس خوب مراقب باش امیدوارم بتونیم برگردیم و با هم از اینجا نجات پیدا کنیم

ته یون سرشو تکون داد دخترا بغلش کردن براشون دست تکون داد ورفتنشون رو  تماشا کرد همه پشت سر هم واستادن نفس عمیقی کشیدن و به راه افتادن

لعو به هر جا نگاه میکرد ان رو میدید که با اون صورتش مهربونش بهش خیره شد نباید احساسی نشون میداد در واقع نمی تونست نشون بده حس میکرد درون خودش گیر افتاده چیزی که میدید دیوونه کننده بود ان از جلوش میدوید و رد می شد لباسای عجیبی تنش بود میخندید شیطنت میکرد گاهی دستشو میگرفت و بعدش دوباره دور میشد

هونگ بین هم طعمه بود تمام خاطراتش رو میدید پدرش مادرش کن و هیوک کن چهره ی ترسناکی داشت هونگ بین ترسیده بود اما نفس عمیقی کشید و چشماشو بست با خودش گفت کن هرگز اون شکلی نمیشه

ان چهره ی برادرشو میدید که اشک میریزه راوی سپاهش رو میدید که سرزنشش میکنن هیوک پدرش رو میدید که تحقیرش میکنه و کن با چشمای بسته به راهش ادامه میداد اون حتی جرات باز کردن چشمش رو هم نداشت بیشتر از چیزی که میدید از خودش میترسید به نصفه ی راه رسیده بودن دیگه صدای گوش خراش ارواح هم بهش اضافه شده بود می دونستن اگه هر کدوم اشتباه بکنن بقیه هم به خاطرشون از بین میرن

بین تمام اونا لعو بیشتر از بقیه زجر میکشید چیزی که میدید لحظه به لحظه ضربان قلبش رو تندتر میکرد حس عمیق خواستن به نظر میومد روح جزیره شوخی بدی رو با اون پسر جوون شروع کرده پسر جوونی که چیزی از عشق نمیدونه

ایرین – بچه ها تحمل کنید فقط چند متر دیگه مونده بیشتر مسیر رو تموم کردیم

کن نفس عمیقی  کشید تا روحش رو اروم کنه عذاب وجدان به خاطر بازی با قلب ادمی که قلبش رو بهش نداده بود بازی با کس که معصومیتش رو حتی یه انسان کور هم میتونست ببینه

سویونگ – باورم نمیشه که همش چند قدم مونده

لعو – کمتر حرف بزنید چون وقتی که حرف میزنی پنهون کردن احساس سخت تره

لعو درونش فریاد میزد ولی خودش نبود تا بتونه این عجز رو نشون بده خوشحال بود که خودش نیست

فط چند قدم تا پایان راه کوتاهی که به اندازه ی چندیدن کیلومتر طولانی به نظر میومد

و

 تموم شد

لعو خودش بود اما می خواست وانمود کنه نیست واقعا الان بهش نیاز داشت ان رو گرفت و به درختی چسپوندش ل/باش رو با خشونت تمام بو/سید ان اما خشکش زده بود اینقدر ناگهانی این اتفاق افتاد که قدرت انجام هیچ کاری رو نداشت بقیه هم همونطوری فقط به اون صحنه خیره بودن تا اینکه بالاخره ازش جد شد با هم روی زمین روی زانوهاشون افتادن

مینا – یکی میگه چه خبره ؟

امبر – فک کنم اون امتحانش ان بوده

سویونگ – به هر حال صحنه ی جالبی رو دیدیم ایرین چرا خشکت زده ؟

ایرین خیلی اروم گفت

-شما واقعا فکر میکنین اون هنوز تحت کنترله ؟

همه به طرفشون برگشتن درست میگفت غیر عادی به نظر میرسید  تیفانی دستش رو روی گوشاش گذاشت و چشماشو بست همه به طرفش رفتن گریه میکرد

مینا – تیف چی شده ؟

لونا – داری میمیری ؟

تیفانی – بسهههه نمی خوام بشنوم ... نمی خوام

سویونگ بغلش کرد

ایرین – چی رو نمی خوای بشنوی ؟

-این صدا که عین طبل میمونه توی سرم می پیچه

 دستاشو از رو گوشاش کنار زد

-تموم شد بالاخره

هیونا – قدرتته ؟

-نمی دونم

مینا همون لحظه بلند زد زیر خنده تیفانی با اخم نگاش کرد

-میگم دارم میمیرم میخندی ؟

-اوووم اخه این خرگوشه خیلی بامزه حرف میزنه

وقتی قیافه ی شکه ی همه رو دید تازه متوجه شد چی گفته دستشو روی دهنش گذاشت اما بعدش با ذوق پرید

-وای فک کنم منم یه قدرتی پیدا کردم

تیفانی بلند شد و لگدی به سنگ زد

-فقط منم که به درد نمی خورم چی میشد منم یه علف بازی حیوون بازی چیزی میشدم

سویونگ دستشو روی شونش گذاشت

-بالاخره تو هم یه چیزی یاد میگیری ناراحت نباش

 

تمام مدتی که اون دخترا مشغول بحث بودن پسرا در سکوت به چیزایی که دیده بودن فکر میکردن هونگ بین ازکن می ترسید نمی تونست چیزایی که دیده رو از یاد ببره کن حس عذاب وجدان دیوونش کرده بود سعی کرد دست هونگ بین رو بگیره اما هونگ بین به راوی نزدیک شد راوی به طرفش برگشت جالب بود

هونگ بین – جه هوان بزار فکر کنم یکم گیج شدم چیزایی که این چند روز میبینم منو میترسونه

هیوک – از کن میترسی ؟

هونگ بین سرشو تکون داد هیوک دوست نداشت هونگ بین نارحت باشه ولی از اتفاقی که افتاده بود خوشحال بود نمی تونست جلوی خودشو بگیره و خودشو کنار کن تصور نکنه

 

خورشید داشت غروب میکرد ساعتها راه رفته بودن اما به جایی نمی رسیدن هیچکس نمی دونست دلیلش چیه تا اینکه با صدای لعو همه متوقف شدن

-بسه بچه ها فهمیدم جریان چیه

کن – خب چیه ؟

-اینجا مثل یه صفحه چرخانه همه چیز تغییر میکنه راه پشت سر و جلومون هر لحظه در حال تغییر واسه همینم هر چقدر دور خودمون میچرخیم نه به جایی میرسیم نه می فهمیم که دور خودمون چرخیدیم

هیوک – مدیونی فکر کنین یه کلمه فهمیدم

هونگ بین – نمیشه واضح تر حرف بزنی ؟

-چیشو نمی فهمی ؟ خیلی سادس دیگه روی یه زمینیم که در حال حرکت و تغییره

لونا – اما من حرکتی حس نمی کنم

لعو به پشت سرشون اشاره کرد

-یه مشت سنگ قرمز پیدا کردم وقتی میومدیم همه رو ریختم قبلش فهمیده بودم داریم دور خودمون میچرخیم با توجه به زاویه ی درخت بلندی که خیلی دورتر از اینجاست ولی عجیب بود که همه چیز تغییر میکنه وقتی بر میگشتیم اثری از سنگها نبود وقتی دقت کردم فهمیدم سنگها جا به جا شدن روی زمین انگار به دایره هایی تقسیم شده و اون دایره ها حرکت میکنه

همه روی زمین نشستن خسته بودن و این فاجعه بود

ایرین – یعنی نزدیک  ده ساعته داریم الکی راه میریم نه ؟

لعو – متاسفانه

همزمان اه بلندی از گلوی همه خارج شد که به خنده انداختشون

امبر – بهتره استراحت کنیم

کن از بقیه دورتر نشسته بود سرشو بین دستاش گرفته بود و فکر میکرد با صدایی از فکر بیرون اومد

سویونگ – چته ؟

-تو که میدونی چرا می پرسی دیگه

-هنوز نمی خوای بهش بگی ؟ تا کی می خوای این همه عذابشون بدی

-فقط خودمم که عذاب میکشم به بقیه ربطی نداره

-هونگ بین احمق نیست می فهمه که دیگه عین قبل نیستی

-میدونم سویونگ میدونم و دردناکه

-امیدوارم کار درستو انجام بدی

برگشتن پیش بقیه کن به اون دوتا نگاهی انداخت کار درست چیه ؟متوجه نگاه عجیب راوی به هونگ بین شد

ان – بچه ها

همه به طرفش چرخیدن بعد از اون اتفاق اولین بار بود که حرف میزد

ایرین – چی شده ؟

-باید استراحت کنیم اما اگه فردا که بیدار شدیم هرکدوممون یه جای این گردونه بودیم چی ؟

لعو – نمی دونم تنها راهمون اینه مرکز رو پیدا کنیم

هونگ بین – چطوره همه دست همو بگیریم لونا میتونه با سنگ محکمش کنه

به ترتیب لونا , تیفانی ,مینا , جیون , هیونا , سویونگ , ایرین , امبر , لعو , ان ,هیوک , کن هونگبین و راوی دستاشون به هم بسته شد

تیفانی – چقد افتضاحه نمیتونم تکون بخورم

ایرین – با شماره ی من همه با هم میخوابیم 1 2 3

همه دراز کشیدن

هیونا – واقعا امیدوارم لگدی بهم نخوره

سویونگ – من که عین تیکه سنگ بی حرکتم

جیون – من نیستم شرمنده بچه ها

مینا – جیونا اگه تو شکمم لگد بزنی میگم خرس بخوردت

تیفانی – اخجون اکشن طبیعی

امبر- دخترا من خیلی خستم اصلا دلم نمی خواد مجبور بشم از قدرتم استفاده کنم

سکوت برقرار شد

سویونگ – قدرت اروااااح

هیوک – یااا به اندازه ی کافی ترسناک هست

همه خندیدن به جز کن , احساس بدی داشت دستاش هم بین اون دو تا گیر کرده بود مثل احساسش ان احساس عجیبی داشت واقعا چی میشد اگه تا همیشه دستش به دست لعو گیر میکرد

صبح شده بود با صدای جیغی همه بیدار شدن

هیوک – چرا نمیشه یه روز با صدای قشنگی از خواب بیدار شیم

کن – مثلا صدای شیندونگ که میگه غذا اماده است ... چقد دلم براش تنگ  شده

متوجه ازاد بودن یکی از دستاشون شدن

هیوک – پس بقیه کجان ؟

----------------

نظر فراموش نشه

فعلا




طبقه بندی: Island - جزیره، *********فن فیک******،
برچسب ها: ویکس، فن فیک، fanfic، داستان کره ای، داستان ویکس، vixx، جزیره،

تاریخ : شنبه 6 شهریور 1395 | 09:54 ق.ظ | نویسنده : Irene | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی