تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - Lifes Dream - EP 2
http://up.vbiran.ir/uploads/89714684881682828_photo_2016-07-14_13-23-54.jpg قسمت دوم :

فلش بک : منتظر هیونا توی پیاده رو وایساده بودم. بالاخره خانم بعد از نیم ساعت اومد .اونور خیابون بود و منتظر این بود که چراغ سبز بشه و بیاد پیش من . مدام برام دست تکون میداد و من ازین کارش خندم گرفته بود .محل کارش توی خیابون چهاردهم هستش . کارش طراحیه لباسه . هر روز راس ساعت شیش بعد از ظهر میام دنبالش تا باهم بریم به محل کار من . هیونا عاشق محل کارمه. بالاخره چراغ سبز شد . هیونا داشت میومد طرف من که یهو یک موتور که داشت از دست پلیس فرار میکرد باسرعت به هیونا بر خورد کرد و اون رو به زمین انداخت .نمیدونم چطوری ولی با هر سرعتی که بود خودم رو به هیونا رسوندم . سرش پر از خون شده بود و بی هوش بود . مدام فریاد میزدم :لطفا یه نفر امبولانس خبر کنه . بالاخره بعد از چند دقیقه امبولانس رسید . وقتی داشتن میزاشتنش روی برانکارد به هوش اومد دست منو گرفت و گفت : تگون عزیزم به همه کمک کن چون وقتی داشتی به دیگران کمک میکردی عاشقت شدم و بعد از مرگ من هم شاد زندگی کن چون اگه غمگین باشی از خودم متنفر میشم .                 (پایان فلش بک )

شاید چون سر پر از خون اون پسر رو دیدم یاد اون روز افتادم . اشکام سرازیر شده بود.بالاخره پاهام به حرکت در اومد . رفتم جلو نبض پسره رو گرفتم هنوز زنده بود . بلندش کردم وبردمش خونم . به خونه که رسیدم خابوندمش روی کاناپه و جعبه کمک های اولیه رو اوردم و سرش رو پانسمان کردم . بش زل زدم قیاقش طوری بود که ادم فک میکرد الان که بش نگاه میکنه باید تمام غم و غصه هاش رو از یاد ببره ولی درد من اون قدر عمیق بود که با صدتا ازین نگاه ها از بین نمیرفت . بعد از چند دقیقه رفتم تا از توی ماشین خرید هام رو بیارم. وقتی برگشتم پسره به هوش اومده بود و مات و مبهوت به اطراف نگاه میکرد . تا من رودید با  

ترسی که به شدت تو صداش افتاده بود گفت : تو کی هستی ؟؟ من کجام ؟؟ بش گفتم : اسم من جونگ تگون هستش . توی جنگل پیدات کرم حالا هم که حالت خوب شده میتونی بر گردی.                  

جواب داد : چرا منو نبردی بیمارستان ؟؟   

بش گفتم : ببخشید که خونه ام دوکیلومتری با شهر فاصله داره و من در اون لهظه ماشین همراهم نبود . بعد بازوش رو گرفتم و بردمش جلوی در گفتم : حالاکه حالت خوب شده و داری سوال جواب میکنی بهتره برگردی به خونت . 

یه نگاه به بیرون انداخت و گفت :خواهش میکنم بزار بمونم .من از تاریکی میترسم .نمیتونم تنها توی این تاریکی راه بیوفتم وبه سمت شهر برم . خواهش میکنم بزار همین یه شب رو اینجا بمونم .  

ازقیافش پیدا بود حسابی ترسیده بازوش رو ول کردم و گفتم :حالاکه اینقد میترسی بمون . 

بعد طبق معمول رفتم نشستم روی کاناپه و زل زدم به یک نقطه . اومد کنارم نشست و گفت من چا هاکیون هستم از اشناییت خوشحالم . چند سالته تگون؟ گفتم : تگون !!؟؟ چه زود خودمونی میشی

سریع پرید بهم و گفت تفره نرو سریع بگو چند سالته گفتم :26 حالا که چی ؟؟

-اچه باحال هم سنیم

حوصله حرف زدن نداشتم تلوزیون رو روشن کردم ویه کم کانالاش رو با لا پایین کردم تا این که یک فیلم خنده دارو بامزه پیدا کردم .وقتی فیلم تموم شد هاکیون بم زل زد و گفت : از نظر تو فیلمش بی مزه بود ؟؟؟

-نه فیلم جالب و بامزه ای بود .

-پس چرا نخندیدی ؟ حتی یک لبخند کوچیک هم نزدی !!!

-راسش رو بخوای دیگه بلد نیستم یادم رفته چجوری بخندم از وقتی اون اتفاق وحشت ناک افتاد دیگه نخندیدم .

پیش خودم گفتم الان میگه چه اتفاقی اما هیچی نگفت سرش رو انداخت پایین وقتی سرش رو بلند کرد انگار اون ادم قبلی نبود چهرش پر از غم بود باصدای بغض داری گفت : انگار گذشته همه وحشت ناکه یا نه چون خودم گذشته بدی داشتم دوستام هم ناخوداگاه اینجوری میشن .

بش گفتم : مگه چی شده که اینقد از این که یادش افتادی ناراحت شدی ؟؟

-ماجراش خیلی طولانیه . پدرم یک پلیس مخفی بود تا این که توی یکی از عملیاتاش که برای دستگیری یک باند خلاف کار بود هویتش لو رفت ورئیس اون باند هم پدرم رو تحدید کرد اگه اطلاعاتی رو که میخاد بش نده خانوادش رو میکشه . وبعد از مدتی هم تحدیدش رو عملی کرد . یه روز که از مدرسه برگشته بودم وقتی در خونه رو باز کردم دیدم چند تا مرد سیاه پوش تو خونمون دارن مادر و برادرم رو کتک میزنن . مادر تا من رو دید فریاد زد فرار کن هاکیون فرار کن هاکیونم .(وقتی به این قسمت رسید اشکش سرازیر شد ) منم مات و مبهوت بش زل زدم و بعد از چند ثانیه تا جایی که میتونستم سریع فرار کردم . دو تا از مردایی که تو خونه مون بودن دنبالم اومدن منم سریع پشت یک بوته قایم شدم .مدام داد میزدن بیا بیرونم موش کوچولو . بعد از چند دقیقه رئیسشون اومد داد زد گفت هنوز اونو پیدا نکردید احمقا ما کار اون دو تا رو یه سره کردیم فکر کنم دیگه کافیه بهتره برگردید . من گریه میکردم و جلوی دهنم رو محکم گرفته بودم تا صدام رو نشنون. چند دقیقه دنبالم گشتن و وقتی پیدام نکردن همراه رئیسشون رفتن . تا اونا رفتن به سمت خونمون رفتم . تا در رو باز کردم با دو تا جنازه غرق در خون مواجه شدم . برادرم رو بغل کردم و مدام فریاد میزدم : مامان مامان بلند شو من میترسم مامان .اون موقع فقط نه سالم بود و برادر کوچیکم سه سالش . همینجور فریاد میزدم تا اینکه پلیس رسید جنازه هارو بردن و بعد از چند هفته منم به پرورشگاه منتقل کردن . تا هفده ساله گیم توی پرورشگاه زندگی میکردم تا این که مستقل شدم .

دوباره سرش رو انداخت پایین چند دقیقه هق هق کرد وبعد سرش رو بلند کرد یک لبخند ارامش بخش زد و اشکاش رو پاک کرد .

اون لهظات داشتم از خودم خجالت میکشیدم که همچین سرنوشتی داشته و حالا داره میخنده باورم نمیشد . همینجور تو فکر بودم که با تکون های شدید اون از فکر در اومدم . گفت : ...


نویسنده :

این داستان ادامه دارد ....

مرسی ازاین که تحمل میکنید و نوشته های من رو میخونید .                  

           نظر فراموش نشه

        





طبقه بندی: *********فن فیک******، Lifes Dream - رویای زندگی،
برچسب ها: فن فیک، داستان ویکس، فن فیک ویکس، vixx، vixx fanfic، داستان کره ای، ویکس،

تاریخ : جمعه 8 مرداد 1395 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : Irene | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی