تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - lifes dream ep 1
سلام به همه

این داستان مال یکی از بچه هاست که ازم خواسته براش بزارم

ممنون میشم بخونیدش و بهش نظرتونو بگین


http://up.vbiran.ir/uploads/89714684881682828_photo_2016-07-14_13-23-54.jpg
قسمت اول :

نور خورشید از روزنه های پنجره به چشمام میخورد. بعد یک مدت کوتاه چشمام به نور عادت کرد . چشمام رو مالوندم و بلند شدم نشستم . رفتم جلو اینه به خودم خیره شدم هر روز از روز قبل افسرده تر به نظر میرسیدم . ارزو میکردم بمیرم . هیچ چیزی وجود نداشت که بخوام بخاطرش زنده بمونم .هر روز منتظر این بودم که بمیرم . جرئت خود کشی نداشتم ولی زندگی درستی هم نداشتم درست مثل یک مرده متحرک بودم . بالاخره از فکر چهره افسردم بیرون اومدم . ابی به صورتم زدم و صبحانه خوردم . موقع صبحانه دوباره یاد هیونا افتادم . دوباره چهره قشنگش تو ذهنم نقش بست . اشک گوشه چشمام حلقه زد . نمیتونستم کاری رو که لهظه اخر زندگیش ازم خواست انجام بدم . دوباره صداش تو گوشم پیچید .                 

هیونا : تگون عزیزم به همه کمک کن چون وقتی داشتی به دیگران کمک میکردی عاشقت شدم و بعد

از مرگ من هم شاد زندگی کن چون اگه غمگین باشی از خودم متنفر میشم .                           

به خاطر اون سعی میکردم به دیگران کمک کنم اما بعد از اینکه هیچ وقت از اون اتاق عمل لعنتی بیرون نیومد حتی یک بار هم لبخند نزدم . اشک هام رو پاک کردم و ظرف هارو شستم . ظرف غذای پرنده هارو از پشت پنجره برداشتم دوباره توش دونه ریختم و گذاشتم سر جاش .سوییشرت کلاه دارم رو تنم کردم و از خونه زدم بیرون . خونه یک یا دو کیلومتر از شهر فاصله داشت تقریبا توی جنگل بود. به خاطر مرگ هیونا اصلا اجتماعی نبودم . فقط دوبار در هفته ه شهر میرفتم . امروزم داشتم به شهر میرفتم . یه نفس عمیق کشیدم وکلاه سوییشرتم رو انداختم تو صورتم . سوار ماشین شدم و به سمت شهر راه افتادم . مثل همیشه جلوی اون مغازه مجسمه فروشی نگه داشتم . مجسمه هایی رو که ساخته بودم از پشت ماشین براداشتم و به داخل مغازه رفتم . فروشنده تا من رو دید تبسم کوتاهی کرد و گفت : سلام اقای جونگ خوش اومدید . سفارش ها رو اوردید ؟ کاراتون خیلی طرفتار داره بازم میخام سفارش بدم . بهش گفتم : نمیتونم خیلی بمونم اگه کاری دارید سریع بگید باید برم .         

فروشنده گفت :خیلی افتابی نمیشی نمیدونم چرا ولی به هر دلیلی که هست برای من مهم نیست من فقط مجسمه هایی رو که میسازی میخام . بیا این سفارشات جدید اینم مزد کارت .                      

پول و سفارشات رو ازش گرفتم و با یک خداحافظی خیلی خشک رفتم بیرون .                             

بعد از مرگ هیونا شغلم شده بود مجسمه سازی . از این راه یه پولی به دست میارم و مخارجم رو تامین میکنم .                                                 

به خیابون چهاردهم که رسیدم سرم گیج رفت حالم بد شد و به زور تونستم رانندگی کنم . بالاخره از اون خیابون رد شدم . جلوی فروش گاهی که همیشه ازش خرید میکردم نگه داشتم . وقتی داشتم پیاده میشدم یه پسر که بش می خورد هم سن و سال خودم باشه از کنارم رد شد و قهوه هایی که دستش بود ریخت روم . مثل رباتی که هیچ احساسی نداره بش خیره شدم . اومد جلوم وایساد و گفت : واقعا معزرت می خوام .                                      

بالاخره از اون حالت رباتی در اومدم و بش گفتم : اشکالی نداره از این اتفاقات زیاد پیش میاد .        

از روی صندلی عقب ماشینم یه سوییشرت کلاه دار دیگه برداشتم و تنم کردم . وقتی داشتم تنم میکردم پسره بم خیره شد و گفت پسری مثل تو برای چی باید خودش رو بپوشونه . تو با این هیکل و قیافه میتونی صد تا دو/ست د/خ/تر داشته باشی .         

دوست داشتم اون لهظه به حرفش نیشخند بزنم اما یادم نبود دیگه بلد نبودم بخندم حتی یک نیشخند

کوچولو . هیچ عس العملی بش نشون ندادم و فقط بش خیره شدم . پرسید چندسالته خوشکله ؟؟ دلم نمیخاست جوابش رو بدم ولی گفتم 26 چطور مگه ؟

جواب داد: هیچی همینجوری پرسیدم . داشتیم مشغول سوال جواب میشدیم که یهو صدای نفس نفس دو نفر ما رو از اون حالت در اورد . فک کنم اسم پسره جه هوان بود چون اون دو نفر گفتن:جه هوان  ........اینجایی !!!.......... همه جا رو دنبالت گشتیم .......... خوب در رفتیا .                             

بعد جه هوان رو به من کرد و گفت :از اینکه بات هم صحبت شدم خوشحالم امیدوارم دوباره هم دیگه رو ببینیم .بعد هم راهش رو کشید رفت .            

دوست نداشتم دیگه ببینمش ینی دوست نداشتم دیگه هیچ کسی رو ملاقات کنم .                            

دیگه داشت دیرم میشد سریع خریدام رو کردم و به سمت خونم راه افتادم . تو راه برگشت هوس کردم برم غروب خورشید رو تو جنگل ببینم . ماشینم رو جلو خونه پارک کردم و پیاده به سمت جنگل رفتم . وقتی رسیدم پایین یه سخره با صحنه ترسناکی رو به رو شدم . یه جسد جلوم بود شاید هم زنده بود واقعا نمیدونستم . وقتی دیدمش نتونستم حرکت کنم نه تونستم برگردم و نه به اون پسر کمک کنم . پاهام خشک شده بود . حسابی وحشت کرده بودم . دوباره اون صحنه های وحشت ناک از مرگ هیونا اومد تو سرم . شاید چون سر پر از خونش رو دیده بودم این احساس بم دست داد .              


------------


نظر فراموش نشه

بازم بگم این داستان مال من نیست

فعلا                 





طبقه بندی: Lifes Dream - رویای زندگی،
برچسب ها: فن فیک، داستان ویکس، فن فیک ویکس، vixx، vixx fanfic، داستان کره ای، ویکس،

تاریخ : پنجشنبه 24 تیر 1395 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : Irene | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی