تبلیغات
STARLIGHTS PLANET - افسانه ی سیاره ی استارلایت ها

افسانه ی سیاره ی استارلایت ها

 

در سیاره ای در کهکشان جلی فیش در منظومه ی ویکس  سیاره ای به نام سیاره ی استارلایت ها وجود داشت ( البته سوتفاهم نشه هنوزم وجود داره ) تمام افراد در اون سیاره همدیگرو دوست داشتن و با هم مهربون بودن هیچ جنگی تو اون سیاره وجود نداشت هیچ توهین یا دعوایی نبود پادشاه  مطلق  اون  سیاره عالیجناب  فوق العاده جذاب لئو  بود که با ملکه بزرگ و مهربون  ان به همراه پرنس خوش تیپ و قوی هیکل راوی و پرنس شیطون و بانمک کن به اضافه ی پرنسس زیبا هونگ بین که درخشان ترین لبخند دنیا  رو داشت و پرنسس کوچولو هیوک که سعی می کرد رفتار مردونه ای داشته باشه بر سیاره حکومت می کردن

در اون سیاره شش قومیت وجود داشت که اصلا با هم دیگه مشکلی نداشتند ودر صلح و مهربانی زندگی می کردن نام اون شش قوم FaNtastic  ها و Leonines ها , Kenjushiis ها ,  Ravits ها , Hot Beans  ها و M.O.Sies ها بود البته دوقومیتی ها هم وجود داشتند و به همه اونها که ساکن یک سیاره بودن استارلایتها می گفتن

 تمام استارلایتها عاشق حاکم و ملکه و پرنس ها و پرنسس ها ی سیاره بودن و به همین دلیل داستان ها و افسانه های زیادی از عشق و دلاوری  های اونا ساخته بودن و برای بچه ها تعریف می کردند اما تموم اون افسانه ها خیلی زود فراموش می شدند و این زحمت سازنده های اونها رو از بین می برد

1ا

1 * تا اینکه یک روز دختری به نام ایرین تصمیم گرفت این افسانه ها رو بنویسه و به همه ی دنیا نشون بده تا زحمات افسانه سازهای سیاره از بین نره و به همین دلیل هم پادشاه و ملکه , ایرین رو به عنوان نویسنده اول سیاره  انتخاب کردن

 

2 * یه روز که ایرین با کوله باری از برگه به طرف قصر می رفت در راه جی یون رو دید که داشت دور دنیا سفر می کرد بعد از اینکه ایرین تمام ماجرارو برای جی یون تعریف کرد اون گفت تو بقیه سیاره ها هم چیزای زیادی در مورد سیاره ی استارلایتا ها شنیده بنابراین تصمیم گرفت که بمونه و به ایرین کمک کنه

 

 

3* ایرین و جی یون بعد از ظهرا به خونه های دور افتاده و وسط جنگل سیاره میرفتن تا داستانهایی که کمتر به گوش بقیه رسیده بود رو جمع اوری کنن یه روز بعد از ظهر که میخواستن به همین روستاها برن به مشکل برخوردن و یکمی راه افتادنشون به تاخیر افتاد اما بازم حرکت کردن تو راه یکی از بسته های برگه از کیف ایرین افتاد توی جوی اب همون لحظه ایرن و جی یون از روی اسب پاییین پریدن و به دنبال اون برگه ها دویدن تا اینکه جی یون بالاخره تونست اونو بگیره و در همون لحظه بود که متوجه شدن توی جنگل گم شدن با تلاش بسیار تونستن اتیش درست کنن یهو صدایی از داخل جنگل اومد جی یونو ایرین پریدن بغل هم تیرو کمونشون رو برداشتن و به طرف منبع صدا گرفتن یهو یه نفر از پشت سرشون پرید وتیر وکمونشون رو گرفت پسر ریز نقشی بود که با عصبانیت بهشون نگاه میکرد اون پسر بهشون گفت که با شکستن درختا و اتیش درست کردن حیوونا رو اذیت کردن وباید برن اونا از پیدا کردن یه ادم خوشحال شدن و ماجرا رو برای اون شخص تعریف کردن با کمال تعجب فهمیدن که اون پسر یه دختره که توی دهکده ای نزدیک جنگل زندگی میکنه و اسمش امبره اون گفت که داستانهای زیادی از روستایی ها شنیده و می خواد بهشون کمک کنه ایرین وجی یون از اینکه یه دوست پیدا کرده بود خیلی خوشحال بودن

 

 

 

4* امبر و ایرین وجی یون هر روز مجبور بودن برای جلب حمایت مردم سیاره برن توی شهر و تبلیغات کنن چون مردم سیاره یه کوچولو تنبل شده بودن و حاضر نبودن که داستانایی که بلدن وایده هایی که دارن رو به اونا بدن هر روز صبح میرفتن داخل شهر و شب خسته بر میگشتن اما مردم سیاره اینو نمی فهمیدن یه روز که   سه تایی مشغول راه رفتن تو خیابونای سیاره بودن صدای کسی رو شنیدن که داشت برای اونا تبلیغ می کرد تعجب کردن وبه طرف صدا رفتن دختری بود که داشت  با هیجان از اونا تعریف می کرد اون چیزایی ازشون میگفت که حتی خودشونم نمی دونست امبر با صدای بلند صداش زد  دختر با دیدن اونا به طرفشون دوید و بهشون گفت که اسمش تیفانیه و اونا رو توی بازار دیده و طرفدارشونه و می خواد به گروهشون اضافه بشه ایرین با خوشحالی قبول کرد اون مطمئن بود ادمایی مثل اون می تونن کمک بزرگی برای سیاره باشن یه دوست دیگه به جمع سه نفره ی اونا اضافه شده بود

5* یه روز صبح قلعه ی نویسندگان سیاره با صدای بلند عطسه لرزید ایرین از بالای تخت افتاد امبر که مشغول ورزش صبحگاهی بود روی دستگاه افتاد و جیون غذا پرید تو گلوش همه باسرعت به طرف مرکز صدا رسیدن وفهمیدن صدای عطسه  تیفانی بود اون به شدت مریض بود و پشت سر  هم بلند عطسه می کرد با هم به طرف بیمارستان سیاره رفتن و منتظر بودن که یهو دختری با تعجب به درو دیوار نگاه می کرد وارد اونجا شد چشاش برق می زد انگار که چیز جدیدیه که روی همه ی در و دیوار عکس و پوستر از فرمانراواهای سیاره می بینه ایرین رفت پیشش و ازش پرسید که حالش خوبه اون با شوق سرشو تکون داد یهو با تعجب برگشت و گفت شما زبون لایتی بلدین ؟ خدای من من وقتی تو گذشته ی زمین تحقیق می کردم به شیش تا سوپر استار موفق رسیدم که یهو ناپدید شدن من وقتی عکساشون رو دیدم عاشقشون شدم و دنبالشون گشتم حالا تونستم پیداشون کنم تو سیاره ای که همه به زبون استارلایتای زمین یعنی لایتیحرف می زنن ایرین از اینکه همچین چیزی دیده بود به شدت تعجب کرده بود پس سیاره ی مبدا اونا زمین بوده وقتی ایرین ماجرای خودش رو برای اون گفت اون با خوشحالی گفت که دوست داره توی قلعه ی اونا زندگی کنه و به اونا کمک کنه تیفانی از اتاق پزشک اومد بیرون و متوجه شد یه دوست دیگه به جمعشون اضافه شده

 

6* همه چی داشت طبق روال پیش میرفت اما یه چیزی درست نبود رفتار هیونا عادی نبود مشکوک به نظر میومد همه اینو فهمیده بودن یه روز که مثل همیشه قایمکی از اتاقش بیرون رفته بود بقیه بچه ها دنبالش رفتن خب ترسیده بودن اون از خارج سیاره اومده بود این طبیعی نبود اون به وسط جنگل رفت تا به یه کلبه رسید واردش شد همه به سمت در رفتن و گوش واستادن امبر هنوز هم از اینکه جاسوسی یه نفرو می کردن راضی نبود واسه همینم درو باز کرد و رفت تو بی مقدمه گفت چی رو از ما قایم می کنی ؟ تازه متوجه دختری شدن که داخل نشسته بود و با تعجب به اونا نگاه می کنه بعد با زبون نامفهوم یه چیزایی به هیونا گفت ایرین پرسید چیکار می کنی ؟ چی می گی ؟ اصلا این کیه هیونا ؟ هیونا رو به روشون واستاد این دوستمه ما با هم اومدیم اون یکم تو زبون لایتی مشکل داره اخه من و اون از یه کشور نیستیم می ترسیدم راش ندین برای همین نیاوردمش قلعه اون داستانای زیادی از خونوادش شنیده دوست داره کمکمون کنه اما باید شما موافق باشین تیفانی به اونا نگاه کرد من که موافقم به نظرم همسن منهجیون ادامه داد اونیا نظر شما چیه ؟ ایرین گفت خوشحال میشیم مینا با خوشحالی نگاشون کرد و با لحجه عجیب غریبی گفت اخجون منم خوشحالم بعدش همه با هم به قلعه برگشتن مینا به جمع اونا اضافه شده بود

7* یه روز عادی تو قلعه بود ایرین داستان می خوند امبر مشغول نقاشی کشیدن بود جیون و تیفانی و مینا پلی استیشن بازی می کردن و هیونا که داشت درس می خوند مدام غر میزد که ارومتر بازی کنن همه چی عادی بود که یهو یه نفر پرید تو قلعه در حالی که خیس اب شده بود مدام داد میزد کمک یه نفر بیرون حالش بده بچه ها از قلعه بیرون رفتن و دختری رو دیدن که شدیدا سرفه می کرد اوردنش تو قلعه و ازش مراقبت کردن   تا حالش بهتر شد اون دختراسمش سویانگ بود خیلی ساکت بود به ندرت حرف میزد اونم فقط مواقع ضروری یه شب که اعضا قلعه دور هم جمع بودن و داشتن با هم تبادل نظر میکردن یهو سویانگ از اتاق بیرون اومد و نشست بین اونا همه ساکت شدن و بهش نگاه کردن اون گفت شماها برنامه ریزی نمی کنین ؟ چجوری داستانا رو می نویسین ؟ همیشه همینطوری هستین ؟ اینقدر به هم ریخته و بینظم ؟ همه یکم فکر کردن بعد به طرف ایرین برگشتن اونم پرید پشت صندلی و گفت به من چه ؟ چرا من باید برنامه ریزی کنم ؟ راستش من اصلا بلد نیستم سویانگ لبخند زد گفت من بهتون کمک می کنم میشه منم تو خونوادتون قبول کنین ؟ ایرین اومد بیرون اره خیلی خوبه خیلی خوبه من اون داستانی که روی میز گذاشته بودی رو خوندم البته ببخشید فضولی کردم نظر شماها چیه ؟ بقیه هم سرشونو تکون دادن به این ترتیب یه نفر دیگه هم به جمع اونا اضافه شد


این داستان ادامه دارد ..........

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آریان بی سی